تبليغاتX
معمای هستی

 معمای هستی      
  گوييا باور نمي دارند روز داوري، كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند              

 

ســردي ايـن روزهــا را ميـشـود
با كمي عشق و غزل هم ساز كرد
دستــهاي ســرد را با دستِ گـــرم
بــا محـبـت همـنـشــين راز كـــرد...


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


ياران آشنا
شبروان خيال
فريد صلواتي
حزب خر
ماه تي تي
سقوط آزاد
هيچكس تنها نيست
ويونا
سكوت
دفترچه ممنوع
سارينا
غزلي در شب بي شكاف
نغمه سكوت
معبد سكوت
بيخوابي حجيم
بي بي جان گوهر
باغ ارغوان
يه رهگذر
هبوط
گرد شهر با چراغ
هنر سرزمین نور
ذهن زيبا
عقل،آفرينش ربوبي
نارايانا
به اميد صبحي ديگر
شبنم صبحگاهي
انسانم آرزوست
شمس پرنده
آرشیو پيوندها


نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387






پیوندها
شرح مثنوي
شمس
مولانا نيوز
تنبور شمس
اوقات شرعي مشهد
لغت نامه دهخدا
ديكشنري آنلاين
سلامت نيوز
بانك اطلاعات بيماريها
پايگاه اطلاع رساني تغذيه و سلامت
تنبور مست


 

 ظهر عاشورا

 

تا چند اين بي غيرتان از دين و حق دم ميزنند
آنگه در اين ماه حرام بر ما گلوله ميزنند
تا چند گويند يا حسين و از  علي دم ميزنند
آنگه به فرق مردمان خيش نشتر ميزنند
اين ظهر عاشورا شدست چون كربلا ايران بيا
گويي نبرد حق عليه باطل است اين روزها
گر دين بوَد دين شما من دين نميخواهم بيا
بردار و برخيز و برو جايي دگر بي آبرو
تا كي كثافت ،  از حرام جيب و شكم را پر كني
آنگه بدين سان مردمم را زير چرخت له كني
اي مادراني كه چنين اين غنچه هاتان پر شدست
امروز چشمان هر انساني كه از انسانيت لبريز گشته تر شدست
اين روزها چون روز ، روشن  كرد فرداهاي ما
اين ظلم و اين جور و جفا ديگر نمي ماند به جا.

(راحله)

پ ن :

به نقل از خبرگزاري فارس: معاونت بسيج منطقه مركزي گفت:‌ انقلاب ايران تداوم انقلاب عاشورايي است و هدف از آن همانند قيام امام حسين(ع) مبارزه با ظلم‌ها و احياء ارزش‌هاست!!

بعد نوشت:

در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت  اين عوعوي سگان شما نيز بگذرد

آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نيز بگذرد

(سيف فرغاني)

  + نوشته شده دردوشنبه 7 دی1388  ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط راحله 


 بسم الله عشق

 

بي جايــــم و بي جايــــم از خود برهـــد جانم

ولله كه چنين حالــــي ناديـــده بدم ، جــانم!!

من ترك زميــــن كردم تــــرك دل و دين كـردم

در آينـــــه حـــــق من اين دشت ،وجين كردم

در خويش نياســايم ،ايــن تــن نشـــود جــايم

زين خانه چو مستاجـــر بگذشتم و بي جــايم

اين باده كه من خوردم، هشيار نخواهــم شد

گر مســت ازاو گشتــم ، آگــاه نخواهــم شد

با آنكه همه ذرات همسو شده با عشــق اند

در چشم من ِ بي دل ، معشوقه نخواهند شد

(راحله)


منـــم شيـــدا مـــنم شيـــدا منم دلدادهء رســـوا

ندارم من ز كـــس پروا كه راز از پـــرده شد پيــــدا

من آن مســـت غزلخوانم كه گه گريـــان و خندانم

گهــــي آرام چـــون ســــاحل گهـــي غرّانِ غرانم

من آن ديوانــهء رنـدم ، ز مجنونــي چه بــي قيدم

نـــدارم بيــــم از طوفـــان و از دريــا كه خود صيدم

و آن روزي كه اي صياد ، اين دل صيد خود كـردي

ندانستي كه اين دل را ز هستي سرنگون كردي!

(راحله)

پ ن :

و نوشين گفت: " اسرار مستي به دل است ... "

كه ناغافل بديدم من كه آن صياد اين دل صيد خود كرده!!!


و اين بود شمه اي از اخبار ناكجاآباد و اما از اخبار زميني ام همين بس كه همبازي خوب كودكي ام آن دخترك چشم سياه ِ گرد صورت كه با هم در باغچه گِل بازي ميكرديم و با خطكش كيكمان را از وسط تقسيم ميكرديم و چوب كبريت ،شمع كيكمان بود و من زنگهاي تفريح مشقهاي ننوشته اش را با وحشت برايش تمام ميكردم و در سرويس مدرسه به خاطرش با بچه هاي شرور دعوا ميكردم و گهگاه نيزاز دست خودش كتك ميخوردم ولي از ترس آنكه سرش ضربه نخورد من او را نميزدم،و هميشه اين توصيه مامان مثل پتك تو سرم ميخورد كه :( تو بزرگتري ببخشش) هم او كه با هم زمستانها آدم برفي درست ميكرديم و تابستانها شيره هاي گلهاي درخت پيچ اناري حياط را ميخورديم و بعد ها در راه دبيرستان اگر كسي به او چپ نگاه ميكرد تا مرز دعوا غيرتي ميشدم و بعدترها ترياي دانشگاه را به خاطر آن سوسيسهاي آلماني ِبي كيفيت ولي خوشمزه رها نميكرديم بالاخره شاهزاده روياهايش از راه رسيد  با يك عدد سمند از 1000 كيلومتر آن طرف تر  آن شب خواهركم را در هاله اي از نور  وسرور ديدم كه از هميشه زيباتر شده بود دوباره نگريستمش ...خودش بود همان دخترك چشم سياه گرد صورت با دندانهايي رديف فقط كمي بزرگتر شده بود!!!!!

  + نوشته شده دریکشنبه 29 آذر1388  ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط راحله 


 كعبهُ العشاق

 

يك ســــال بيــــش ميگذرد زان زمـــان نــــاب

زان روزهــا كه ايـن دل و ايـن جــان در التهـاب

اين شوق ، خواب، از دل و از چشم مي ربـــود

از اشتيــــاق اين دلِ شيــــــدا پريــــده بــــــود

گويـــــي كه اين قفس در ِ خـــود وا نموده بــود

اين جان چو اسبِ وحشي ِ سركش رميده بود

اين حس نگفتنيست چرا باز ميكنم؟؟؟؟؟؟!!!!!

پــــــس بهتـــر اســـت قصـــه كه كوتــاه ميكنم.

(راحله)


كعبه العشاق باشد اين مقام هركه ناقص آمد اينجا شد تمام

تا حالا پي برديد تو هواي سرد ،اشك داغ لذتش اگه از قهوه داغ  يا يك كاسه آش رشته بيشتر نباشه كمتر نيست! آلبوم شور رومي ناظري هم مثل كشك آش رشته ميمونه كه اگه نباشه اون لحظه به شدت حس ميكني يه چيزي كمه !!



  + نوشته شده درجمعه 20 آذر1388  ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط راحله